تبليغاتX
بلاگنویس

بلاگنویس

نوشتن بعد از سالی سخت

 وقتی کارت را رها کردی و مدتی بیکار گشتی به تعبیر دیگر بخاط نساختن و باج ندادن به عده ای از کاربیکار می شوی بعدمدتی در خانه می نشینی ُ شاید کسی و کسانی عاشقت می شوند ولی تو تعند داری و نمیتوانی به آنها دل ببندی و اگرچه هزار بار به خودت می گویی من تحت تاثیر قرار نگرفته ام اما ته دلت می دانی دروغ به خودت می گویی اما خب باید یکی را انتخاب کرد.بعد در شهر و خانه از خیلی چیزهای دیگر ناراضی هستی ُ همه و همه می آیند و تو نمی توانی هیچ یک را نادیه بنگری و ناگاه نوزادی ژا بخانه ات میگذارت با خود شوری دیگر می آورد اما بالاخره تغییر است و کنار آمدن با سخت و نهایت مرگ عزیزی که نامش پدر است آری پدر این دیگر بیش از همه قلب را می رنجاند و تازه معنای از دست دان را می فهمی یا شاید تازه داری حسش می کنی کو تا بفهمی
+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 15:42  توسط عباس   | 

امید و عشق

راستش که یک وقتهایی آدم خیلی نا امید میشه و فکر میکنه دنیا به آخر رسیده اما باز روزنه ها باز می شوند و امید دوباره شکل می گیره . درست مثل فصلهای مختلف سال با اومدن پاییز انگار همه چیز داره میمیره زمستون که میرسه دیگه برگی روی درختها نیست مگه بعضی درختها مثل درخت کاج که اگه اونها نبودند دیگه همه امیدها از دست میرفت اما کم کم تو اوج نا امیدی یک دفعه زمزمه های بهار میرسه اون روزها دارند میاند درست بهمن که از نیمه میگذره  انگار بوی بهار میرسه امیدوارم که من هم بتونم بهار رو ببینم.

واقعا دوست داشتن چیه نمی دونم آدمی که واقعا همسرشو دوست داره اما دوباره عاشق میشه شاید خیلها به اون انگهای مختلفی بزنند اما همه مون می دونیم که این ممکنه برای ما هم اتفاق بیفته و ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:12  توسط عباس   | 

بعضی دخترا

واقعا ْ بعضی وقتها آدم از رفتار بعضی از دخترها تعجب می کنه می بینه با یه پسری صحبت می کنه و می خنده که پسره همه وجود این بابا رو به مسخره می گیره من از اون پسرها که حالم به هم می خوره و لی نمی دونم این دوختره دوباره بلند می شه و با وجود همه تحقیری که اون آقا به این می کنه چطور دوباره باهاش نشست و برخاست می کنه . حالا فرض کنید همه هم به این دختره می گن دست از ارتباط با این مرده بردار اصلاْ این مرده آدم درستی نیست ولی بعد می بینه دوباره سراغ اون رفته و داره تمام نیش و کنایه های اتون بابا رو می شنوه و بعد هم می خنده.

حالا نگین این دختره یه احمق تموم عیاره اتفاقا می بینه خیلی هم چیز می دونه تفاوت خوب و بد رو هم درک می کنه آیا اینها مازوخیست نیستند یا مازوخیست بودن چیزی جز اینه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:25  توسط عباس   | 

از عشق

گاهي آدم مي خواهد حرفي را بزند اما نمي داند چگونه بايد بگويد و وقتي  آن را مي نويسدمثل اين است كه نتوانسته احساسش را چاشني مطلب كندو به تعبيري حق مطلب را ادا نكرده است. نمي دانم توانسته ام آنچه را مي خواستم بنويسم نوشته ام يا خير عقلم مي گفت ننويس اما دلم مي گفت بنويس و نصيحت شما را گوش دادم و با دل همراه شدم و نوشتم وباز عقلم  نهيب زد و گفت آنرا نگهدار واما دلم مي خواست شما نيز آنرا بخواني نمي دانم چرا؟

اما عقلم نگذاشت كه بيشتر بنويسم شايد هنوز عقل و دلم همنوا نشده اند.

عشق چيست؟آيا عشق همان هوس است؟ آيا دوست داشتن تك شاخه اي است يا تنها به يك نفر محدود مي شود. آيا ظرفيت انسان اينقدر محدود است كه تنها مي تواند يكي را دوست بدارد و بايد فقط يكي را دوست بدارد. و اگر ديگران را دوست داشته باشد منحرف است.

عشق يك نوع سرمايه گذاري است . يك سرمايه گذاري عاطفي  بر روي  همه موضوعات و  چيزهايي است كه با دل و قلب و احساس سر وكار داردالبته اينظور نيست كه عقل در آن جايي نداشته باشد بلكه به موازات بالا رفتن ظرفيت عشق ظرف عقل نيز بايد رشد كند.شايد عشق بدون عقل همان عشق كور باشد.  عشق نبايد كور باشد بلكه بايد جهت داشته باشد . اگر عشق و عقب همرا نباشند توازن و تعادل انسان به هم خواهد خورد . عقل و عاطفه در توازي يكديگر بايد رشد كنند اگر يكي بر ديگري سبقت گيرد توازن آدمي بر هم خواهد خورد. بنابر اين هردو بايد رشد پيدا كنند.

من گمان نمي كنم كه عشق  فقط هوس باشد يا به تعبيري ديگري عشق مصرفي نيست يعني در رابطه جنسي نيست . عشق واقعي بارور است . گمان نمي كنم كه عشق بواسطه هوس صرف به تعالي برسد. چه بسيار روابط و حتي ازدواجهايي كه صرف هوس خام بوده و پس از مدتي بدليل نبود عوامل ديگر به انحطاط گراييده است.اما عشق بارور عشقي است كه اگر در آن رابطه جنسي هم باشد اين رابطه تنها يك كاتاليزور خواهد بود. هوس جنسي مبتني بر نياز جنسي است و در جهت كاهش تنش جسم ما اما عشق بارور در جهت تغذيه و ارتقاي روح ماست.

 در عشق واقعي(يا بهتر بگويم عشق بارور)زيبايي ظاهري نقش دارد و بعدي از آن است. ما يك نقاشي را زماني دوست خواهيم داشت كه زيبا باشد هارموني داشته باشد و در آن يك تناسب وجود داشته باشد. مگر مي شود يك نقاشي زيبا را دوست نداشته باشيم . در عشق واقعي صميميت نيز هست . با همديگر راحت بودن مي داني آنچه مي خواهي مي تواني بگويي و درك متقابل وجود دارد اگر طرف شما نتواند شما را درك كند صميميتي بوجود نخواهد آمد واگر حب ظاهري هم بوده باشد بمرورعلاقه زايل مي شود.اما در آن تعهد هم بايد باشد بودن و ماندن  و قبول مسئوليتها و تعهدات.

 پس نمي توان و نبايد عشق را در هوس آن هم هوس جنسي خلاصه كرد. چه ارضاي نياز جنسي از عوامل دوست داشتن نيست هر چند بسيار ما ارتباط موجود بين آنها را يك ارتباط علت و معلولي در نظر مي گيريم چه بسيار روابط جنسي كه هيچ عشقي در آن نيست و چه بسيار روابط عاشقانه كه در آنها رابطه جنسي معنايي ندارد بگونه اي كه برخي البته آن هم به غلط لحظه وصال را لحظه از بين رفتن عشق دانسته اند.

چگونه است عشق مادر به فرزند كه در آن نياز جنسي اصلاً راهي ندارد و اگر اين باشد بدون شك يك اختلالات شديدي در يك يا هر دو وجود دارد يا دوستداشتن خواهر و برادرمگر ما مي توانيم بگوييم خواهر و برادر يا پدر و مادر مان را دوست نداريم و مگر در اين دوست داشتن اصلا مي توانيم رابطه جنسي را در آن وارد كنيم و حتي اگر ناخواسته اين چنين چيزي به ذهن ما بيايد احساس گناه مي كنيم و سعي مي كنم آن را سريعاً از ذهن بيرون كنيم.

من فكر نمي كنم عشق و ظرفيت آن براي دوست داشتن محدود باشد اگرما بخواهيم اين ظرف را در خود بسط بدهيم نبايد آن را دريك نفر خلاصه كنيم و نمي توانيم اين كار را بكنيم اگر و فقط من مادر خود را دوست بدارم و هيچ كس ديگر را دوست نداشته باشم اين غير طبيعي نيست. واين شايد همان وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت است و بر مي گردد به منشا خلقت ما.

در همه ما انسانها ظرفيت دوست داشتن و ايجاد دلبستگي وجود دارد و اين يك ظرفيت فطري است كه خداوند در وجود و نهاد ما قرار داده است و نمي توان آن را تغيير داد(فطره الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله) ما ظرفيت دوست داشتن و دوست داشته شدن  را داريم و اصلاً اين جزيي از فطرت ماست و اگر آنرا سركوب نماييم دچار اضطراب خواهيم شد افسرده مي شويم و دل ماپژمرده مي گردد و آنگاه است كه خشك و بي روح خواهيم شد.نبايد خود را بخاطر دوست داشتن هايمان سرزنش نماييم.

دوست داشتن خود را نبايد و نمي توانيم محدود كنيم به يك نفر . اين باور غلط است كه فكر كنيم فقط انسان كساني را بايد دوست داشته باشد كه به وصال آنها برسد. اگر جسم ما محدود است روح ما كه محدوديتهاي جسم را ندارد.راه كمال ما از جسم نيست بلكه از روح است پس با بالا بردن ظرفيت عشق خود در بعد روح خود را به كمال نزديك كرده ايم.

البته ما در جسم خود در چهار بعد حركت محدود شده ايم سه بعد مكان و بعد زمان. اگر دوست داشتن هاي ما محدود هستند اين جسم محصور وما در زمان و مكان است كه ما را محدود مي كندنه ابعاد وجودي و روح متعالي ما. اگر جسم من در زماني و مكاني  با يكي باشد با ديگري نخواهد بود و ديگري از فقدان من رنج خواهد بود اما روح ما محدوديت هاي جسم را ندارد و در آن واحد مي تواند براي خيلي بتپد.

وقتي كه قرار است از دلبستگانت بگسلي همين است كه غم همه وجودت را مي گيرد و وقتي عزيزي مي رود مثل اينكه تو مي روي چو شيريني از من بدر مي شود چو فرهادم آتش به سر مي شود.

ومن ديدم جز عشق چيز ديگري ندارم و همان بود كه همه چيز من عشق  شد و مي گويم :

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم, دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.

فاش  مي گويم واز گفته خود دلشادم     بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

اما از عشق چه بگويم كه هر چه گوييم كم است و به تعبيرلسان الغيب:

 سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان       ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:20  توسط عباس   | 

انتظار و انتخاب

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد زهر در میدهم پندش لیکن در نمیگیرد

نیمه شعبان هم گذست و ما در انتظار  فرج اما نمی توان آرام نشست باید سعی کرد تا ما هم نقشی داشته باشیم .

سال دیگر انتخابات است اگرچه همه می دانند که روز انتخابات خواهد آمد اما باید برای انتخاب اصلح ترین نقش داشت و من دوست دارم به سهم خودم در این راه نقش داشته باشم امید که خدا در این راه به ما کمک کند .

بنظر من با توجه به اشتباهات و ضعف های مدیریت عالیه کنونی و با مقایسه دولت کنونی با دولت قبلی بنظرم تنها کسی که در شرایط کنونی  با احتمال زیاد امکان برنده شدن دارد و ما مطمئن خواهیم بود که شرایط بهتر خواهد شد و یا لا اقل از این بدتر نشود خاتمی است البته این نظر بسیاری می باشد بقول مرعشی او فعلا تنها برگ برنده است  مواظب باشیم نسوزانیمش.

هیچ گاه از او متنفر نبوده ام اگرچه بسیار دلخور شده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:36  توسط عباس   | 

۱ عید غدیر هم رفت اما نمی دانم که آیا بسیاری از ما فلسفه آن را می دانیم یا خیر

بقول عالمی از اهالی شهر ما  در این روز امامت به معنی زمامداری به علی داده نشد بلکه امامت بمعنی تمام و کمال آن که در ذات علی بود به وی داده شد . امام علی به معنی والی کمتر از پنج سال امام بود وامام حسن نیز شش ماه و سه روز ولی ما نمی گویییم که چون امامان ما والی نبودند پس امام نیز نبودند و درک این موضوع خود بسیار مهم می باشد.

دیگر اینکه می دانیم سنیها دارای چند فرقه می باشند از جمله حنبلی و زیدی و مالکی و شافعی چیزی که آیت اله بروجردی در خصوص تقریب مذاهب بیان کرد و مورد تایید شیخ شلتوت نیز قرار گرفت این بود که شیعه نیز قابل پیروی است چون که برخی از بزرگان اهل سنت خود شاگرد امام صادق بوده اند و این امر اتفاق مهمی در خصوص ایجاد وحدت بین شیعه و سنی بوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:1  توسط عباس   | 

نمیدونم از این اتفاقاتی که در فضای عمومی شهر ها بخصوص تهران می بینم چه بگویم واقعا دل آدم می گیرد در حالی که معضلات اجتماعی واقعی را کمتر کسی به آنها می دهد هر روز می بینیم که ژلیس می آید و دخترهایی را که من نمی دانم کدام مجتهدی سطح بی حجابی و فسق انها را مشخص کرده می ریزند و می گیرند چه دلیلی برای این کارها وجود دارد نمی دانم.شهر مثل یک منطقه نظامی شده است بخصوص در ایستگاههای مترو اگیر یک خارجی به این کشور بیاید که نمی آید چه فکر می کند . واقعا با این کارها می خواهند اصلاح کنند آیا این گونه فرهنگ سازی می شود. اگر کسی در هواپیماهایی که به خارج می روند نگاهی بکند خیلی از زنان همین که به کشور مقصد می رسند دیگر اثری از حجاب در آنها نیست این هم تاثیر فرهنگ سازی آقایان .

اگر کسی کمی روان شناسی بداند می فهمد که تنبیه اثری ندارد چون تقویتی به شخص نمی دهیم و وقتی عامل تنبیه حذف شود فرد دوباره رفتار خود را از سر می گیرد. چیزی که در درون فرد نهادینه نشود اثر گذار نیست حالا نمی دانم آقایان چگونه مدعی اند با کار علمی ؟! به این نتایج رسیده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط عباس   | 

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

امروز تفالی به حافظ زدیم و برای خود تخلصی پیدا کردیم صبا که امید داریم بتوانیم باهاتش شعر هم بگیم حالا مردم اول می روند شعر یاد می گیرند بعد تخلص برای خودشان پیدا می کنند ما شاعر نشده برای خودمون تخلص گذاشتیم. حالا کی شعر بگیم جا خودش.

واقعا خدا نکنه آدم کارش تو این مملکت با دادگاه یا بیمارستان بخوره که واقعا حکایت دارند. ما چند روز پیش برای یکی از آشنا هایمان بخاطر مسایل مالی مشکلی پیش اومده بود و بازداشت شده بود ما هم رفتیم و حکمآزادیش را از دادگاه گرفتیم بردیم زندان که آزاد بشه عصری قرار بود بیاد که نیومد پیگیر شدیم دیدیم نامه ما اصلا ثبت نشده  و خلاصه تا شنبه موند تا ما دوباره رفتیم یه نامه دیگه گرفتیم و آزادش کردیم حالا خدا به داد اون بدبختی برسه که قراره  اعدام بشه و حکم آزادیش هم میاد تا نامه به زندان برسهه طرف شاید دفنشم تموم شده باشه و...

خب مدسه ها هم باز شد و حسرتی برای خیلی از کیانی که دوست داشتند امسال درس بخوند ولی نتونستند. خیلی سخت شده درس خوندن ولی بعدش هم تفاوتها دیده نمیشوند فقط روابط برای کار موثره و تازه هر چقدر روابط بهتر باشه پست هم هتر می گیری حالا اون بدبختی که نه فامیل داره نه شرایط.

هرچی می خوام خوب بنویسم آخرش انتقاده نمی دونم مشکل از منه یا از شرایط

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:34  توسط عباس   | 

این هم یک مطلب جالب که ماز یکی از وبلاگها کش رفتیم البته مقداری از اون در روزنامه اعتماد ملی آمده و ما اینجا همه اش را آوردیم:
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
1) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
3) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
4) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
5) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
6) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
7) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
8) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
9) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
13- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي کنيد به ش کم محلي کنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسکو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيک در بازاريابي.
14- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاکتيکي در بازاريابي.
15- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پيشنهادِ شما رو قبول نمي کنه، چون که زندگيِ خوبي در کنارِ دوستِ دخترِ عزيزش داره! به اين مي گن حق هميشه با مشتري است.
16- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار
17- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
18- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
19- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
20- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
21- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين که جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون مي گيد که با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.
22- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي کنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي کنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!
23- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، و مي خوام کاري کنم که شما در مدتِ کوتاهي به آرزوهاتون برسيد. سيستمِ کار به اين شکله که شما با من ازدواج مي کنيد، بعد دوستان و آشنايانِ خودتون رو هم تشويق به اين کار مي کنيد. به ازاي هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما مي تونيد … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به اين مي گن «بازاريابي شبکه اي».
24- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار
25- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا 50 میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.
26- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا
27- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.
28- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!
29-شما در يک مهماني، دو دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار
30- شما در يک مهماني، دخترِهای بسيار زيبایِ فراوانی رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان می شید که جلو کدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:25  توسط عباس   | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

واقعا که چه حالی انسان بعضی وقتها پیدا می کند بگونه ای که اصلاْ دیگر حتی برای نوشتن نیز حالی ندارد و من برای مدتی اینطور بودم و حالا دوباره می خواهم بنویسم .

انسان با امید به آینده و تلاش برای رسیدن به آرزوها زندگی می کند و انسانی که امیدی ندارد در زندگی شکست خورده است.

 به اطرافم که نگاه می کنم می بینم نسبت به بعضی نگاه مثبت تری دارم. بروایتی فکر می کنم برخی از افراد سالمترند و من بیشتر از آنها خوشم می آید و دوستشان دارم البته دوست داشتن نه بصورت عاشقانه بلکه برادارانه و خواهرانه.

اینها  کسانی هستند که معاشرتی تر هستند در ارتباطشان شوخ طبع هستند و لی در عین حال احترام طرف مقابل را نگه می دارند و در صدد تخریب شخصیت طرف مقابل نیستند شخصیتی پذیرا دارند و سعی برای تحمیل خود ندارند. در عین حال ضعیف النفس و  ترسو  نیستند.و نهایت اینکه می توان به آنها در درد دل  وگفتن رازها اطمینان کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:34  توسط عباس   |